آرتور كرستين سن ( مترجم : رشيد ياسمى )
641
ايران در زمان ساسانيان ( فارسي )
شنيد ، كه خسرو از او بدگمان شده ، و يكى از افسران زيردست او را وادار به كشتنش كرده است ؛ پس شرايط احتياط را بجا آورد و گردن از زير پيمان خسرو كشيد « 1 » . خسرو در اين وقت مبتلاى اسهال شد ، و امر داد كه او را به تيسفون بازگردانند ، تا ترتيبى براى جانشينى خود بدهد . شيرين و دو فرزندش مردانشاه و شهريار هم با او بودند و خسرو قصد داشت مردانشاه را جانشين خود گرداند چون كواذ ملقب به شيرويه ، كه پسر خسرو از مريم دختر قيصر بود و ظاهرا مقام ارشديت داشت ، از واقعه استحضار يافت ، مصمم شد ، كه از حق خود دفاع كند . فرمانده كل نيروى كشور گشنسب اسپاذ « 2 » ، كه بنابر روايت تئوفانس برادر رضاعى او بود ، به يارى او كمر به ميان بست و با هرقل وارد گفتگو شد و او نيز حاضر گرديد ، كه با ايرانيان مصالحه نمايد . بعضى ديگر از بزرگان نيز به شيرويه پيوستند ، از جمله شمطا پسر يزدين و نيوهرمزد « 3 » فرزند پاذگوسپان مردانشاه كه خسرو او را بقتل آورده بود « 4 » . پس به فرمان شيرويه « قلعه فراموشى » را گشودند . جماعتى بسيار از زندانيان سياسى نجات يافته ، از هواخواهان شيرويه شدند . پس شيرويه خود را پادشاه خواند . همان شب نگاهبان سلطنتى از قصرى كه خسرو با شيرين در آنجا خفته بودند ، بيرون رفتند و پراكنده شدند ، و سپيده - دم از هر سو اين بانگ برخاست : « كواذ شاهنشاه ! » . خسرو ، هراسان و بيمناك ، پاى بگريز نهاد و خود را در باغ قصر پنهان كرد ، ولى او را يافته دستگير كردند و در خانهء ، كه موسوم به كذگى هندوگ « خانه هندو » بود ، و انبار گنج محسوب مىشد ، جاى دادند . ساكن اين خانه مردى مهرسپند نام بود .
--> ( 1 ) - ر ك ص 468 ، يادداشت 5 ؛ طبرى ، ص 1006 و ما بعد ، نلدكه ، ص 299 . و ما بعد و ص 301 ، يادداشت 4 . ( 2 ) - طبرى اسپاذگشنسب Aspadh - Gushnasp نوشته است . ( 3 ) - تاريخ بىنام گويدى ؛ طبق طبرى نام او مهرهرمزد بود . ( 4 ) - بالاتر ص 471 .